شمارهٔ ۹۶
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد
نقدی ست که صراف ازل با تو روان کرد
تا آب خضر لطف لب لعل تو را دید
در پرده خاکی ز حیا روی نهان کرد
نافه چه خطا گفت که باد سحری دوش
مویش بگرفت و سوی زلف تو کشان کرد
اشک از نظر افتاد بدین جرم که ما را
بی وجه در ایام تو رسوای جهان کرد
تا نکهت زلف تو رساند به خیالی
بر بوی همین رفت دل و راه همان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş