شمارهٔ ۱۱۷
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
تو را در کوی جانان خانه ای هست
به هر کویی چو من دیوانه ای هست
بزن چوبش که دزد است آن سر زلف
به دست ار نیست چوبت شانه ای هست
منور شد ز رویت دیده دل نیز
کز آن به نور در هر خانه ای هست
نشان آنکه رویت خرمنم سوخت
بر آن آتش ز خالت دانه ای هست
سماع ما به زاهد در نگیرد
درین صحبت مگر بیگانه ای هست
مزن ای خم شکن بر صوفیان سنگ
که زیر خرقه شان پیمانه ای هست
کمال ار نیست هیچت لایق دوست
غزل های تر رندانه ای هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş