شمارهٔ ۲۳۰
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
گل از پیراهنت بویی شنیدست
گریبان از برای آن دریده ست
چو دید اندر چمن دامن کشانت
ز حسن و لطف خود دامن کشیده است
به نو بر فلک کم مینماید
مگر از دور ابروی تو دیدهست
حدیثی از لبت هر کس که بنوشت
زکلکش بر ورق سرخی چکیده ست
از چندین تیر کاندر ترکش تست
دل مجروح را تیری رسیده است
ندیدست آن دهان هیچ آفریده
به حکم آنکه از امید کشتن از
کمال از غصه خود را کشت گویی
هیچ آفریده ست نیفت بریده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş