شمارهٔ ۲۸۹
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
چو شمع روز برافروخت از نسیم صباح
بریز باده گلگون در آبگون اقداح
ز ساقیان پری چهره خواه وقت صبوح
حیات جان ز لب جام و قوت روح از راح
مردان خرابات بین که از سر شوق
به وصل دختر رز تازه کرده اند نکاح
تو باده نوش و میندیش از حلال و حرام
که هست خون صراحی بر اهل عشق مباح
فروغ شمع جمال تو مشرق الانوار
طلوع کوکب حسن تو فالح الاصباح
رخ و آب کشاف حسن را تفسیر
غم تو مخزن اسرار عشق را مفتاح
حدیث قامت تو گر مؤذنان شنوند
به عمر خویش نیایند بعد از این به فلاح
به بوی صبح وصالت کمال دلشده را
حدیث زلف و رخ توست ورد شام و صباح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş