شمارهٔ ۳۱۲
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
از لب او سختی چون به زبان می آید
گوییا آب حیاتی به دهان می آید
خواهد آمد ز منت تیر بلا بر جان گفت
در دل خسته مراه نیز چنان می آید
بر در او نه منم آمده جان بر کف دست
هرکه دورست ازان روی به جان می آید
چون نباید به چمن نعره زنان بلبل مست
از گل افتاد جدا ز آن به فغان می آید
قصه بار جداییست درین نامه رواست
بر کبوتر اگر این باره گران می آید
زآتش شوق همه سوختگی های دل است
هرچه در نامه قلم را به زبان می آید
در قلم هیچ شکی نیست کزین غصه کمال
آتشی هست که دود از سر آن می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş