شمارهٔ ۳۸۶
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی گنجد
از آن عارض به جز خملی در این دفتر نمی گنجد
نگویند آن دهان و لب ز وصفت آن میان رمزی
چو آنجا صحبت تنگست مویی درنمی گنجد
به آن لب ساقیا گویی برابر داشتی می را
که می های سبو از ذوق در ساغر نمی گنجد
سرشک و آه چون دارم درون چشم و دل پنهان
که دود این و سیل آن به بحر و بر نمی گنجد
تمنای تو می گنجد درون سینه و دل بس
درین غمخانه ها دیگر غم دیگر نمی گنجد
کمال از سر گذر آنگه قدم نه در حریم او
که از بسیاری جان ها در آن در سر نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş