شمارهٔ ۵۳۳
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
نور چشمی تو ما را نظری می باید
گر رسد صد نظر از تو دگری می باید
باز بنما رخ زیا چو بریدی سر زلف
منقطع شد شب پره سحری می باید
به عبادت سخنی گوی که رنجوران را
از شفاخانه آن لب شکری می باید
توتیا را نتوانم که ببینم به دو چشم
سرمه چشم من از خاک دری می باید
دل عشاق گرفتی به سر زلف سپار
تا به هم بر نرود ملک سری می باید
به کبوتر چه فرستم که برد نامه شوق
که مرا سوی تو بال و پری می باید
چه متاعی ست سخن های دلاویز کمال
لایق گوش تو به زین گهری می باید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş