شمارهٔ ۵۳۴
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
ورق روی تو عشاق نکو می خوانند
چون رسد کار به زلفت همه درمی مانند
صورتت صاحب معنی ز ملک بدانست
لیکن اهل نظرت بهتر از این می دانند
ساعد و دست توام بیم نمایند به تیغ
تشنه را این همه از آب چه می ترسانند
رفتی و ماند خیال دهنت با دل تنگ
چون ندارند اثری هردو به هم می مانند
می کنم پیش رقیبان به قدت نسبت نی
تا چو آنی به سر و چشم منت بنشانند
اشک را خاک درت سایل بی حاصل خواند
هرکه شد رانده درگاه چنینش خوانند
چند پوشی ز کسان راز دل و دیده کمال
کاین دو چون امر محال است که پنهان مانند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş