شمارهٔ ۶۳۶
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش
گر خون من از شوخی ریزد بگذاریدش
من که آن روز کز خشم به کف تیغی
گونی بر قیبانت بر بسته بیاریدش
تخمی که ازو روید درد و غم دلداری
تن خاک کنید آنگه در سینه بکاریدش
دارم هوس خالش گویید به آن لبها
من خاکم و او دانه با من بسپاریدش
ما هست اگرش افتد میلی به بلندیها
بر بام دور چشم من گیرید و بر آریدش
تعلیم دهیمه کینش باز از حسد و او را
سازم به شما دشمن با دوست نداریدش
گر نقش کف پایش بر آب توان بستن
حیف است به خاک ره بر دیده نگاریدش
با آنکه کمال آمد پیشش ز خمی کمتر
در چشم رقیب از خس کمتر مشماریدش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş