شمارهٔ ۷۷۲
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
گفت دلدارم که از هجران دلت خون می کنم
گفتم ار خون شد ورا از دیده بیرون می کنم
نیست با بارم خلافی غیر از این مقدار بس
گر بلا کم می کند من ناله افزون می کنم
گر که او شیرین شود من می شوم فرهاد او
گر که او لیلی شود من کار مجنون می کنم
گر که با ما بر سر بی مهری و کین هست چرخ
تکیه بر لطف و عطای ذات بی چون می کنم
در پی کشف حقایق با سری پرشور و شوق
سپر در دامان کره و دشت و هامون می کنم
با تلاش و کوشش اندر راه کسب علم و فضل
خویشتن را بی نیاز از گنج قارون می کنم
مار اگر افسون شد و با ورد می گوید کمال
اژدهای نفس را یک ورد افسون می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş