شمارهٔ ۷۷۳
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم
وآنگهی دزدیده در ما می نگر گفتم به چشم
گفت اگر یابی نشان پای ما بر خاک راه
برفشان آنجا به دامن ها گهر گفتم به چشم
گفت اگر بر آستانم آب خواهی زد ز اشک
هم به مژگانت بروب آن خاک در گفتم به چشم
گفت اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد
تشنگان را مژده ای از ما ببر گفتم به چشم
گفت اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه
باز می سازش چو شمع از گریه تر گفتم به چشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره می شمر گفتم به چشم
گفت اگر داری خیال در وصل ما کمال
قعر این دریا بپیما سربه سر گفتم به چشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş