شمارهٔ ۸۰۹
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
هر شبی خاک درت از گریه پرخون می کنم
چهره شمعی به آب دیده گلگون می کنم
در به رویم بستی و من بر امید فتح باب
در کنار بحر دیده دم به دم خون می کنم
آه گرمم خانه دل تا نسوزاند به دم
می زنم هر ساعتش از خانه بیرون می کنم
در نگیرد گفت و گوی حاسدان در من که من
همچو شمع از سرزنش سوز دل افزون می کنم
ای ملامتگر دلم در ناله صد جا شد گرو
با چنین دل ترک سودای بتان چون می کنم
من به صد منزل ز خوارزمم جدا و ز آب چشم
همچنان نظاره مردم به جیحون می کنم
چون به فکر ابرویت کج می شود طبع کمال
بازش از نظاره روی تو موزون می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş