شمارهٔ ۸۱۲
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
یار من یار دگر می طلبد دانستم
عاشق زار دگر می طلبد دانستم
عارش آید دگر از یاری و غمخواری من
یار و غمخوار دگر می طلبد دانستم
خون مژگان من از ناز نیارد در چشم
چشم خونبار دگر می طلبد دانستم
رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش
سر بازار دگر می طلبد دانستم
من تهی دستم و آن دانه در بیش بهاست
او خریدار دگر می طلبد دانستم
دی بزد تیغم و نگذاشت که بوسم آن دست
قتل من بار دگر می طلبد دانستم
غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال
بر دل آزار دگر می طلبد دانستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş