شمارهٔ ۸۸۴
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
نوش کن خواجه علی رغم صراحی شکنان
باده ای تلخ به یاد لب شیرین دهنان
بطلب یافت نشان از لب شیرین فرهاد
ره سوی لعل نبردند به جز کوهکنان
خاک بر فرق کسانی که زر و سیم به خاک
باز بردند و نخوردند به سیمین ذقنان
دوش رفتم به چمن از هوس بلبل و گل
این یکی جامه دران دیدم و آن نعره زنان
گفتم این چیست بگفتند که آن قوم که پار
می رسیدند درین روضه به هم جلوه کنان
همه را خاک بفرسود کنون نوبت ماست
حال شمشادقدان بنگر و نازک بدنان
بلبل این گفت و دگر گفت که می نوش کمال
فصل گلریز و به مطرب بگذار این سخنان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş