شمارهٔ ۹۳۳
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چاره
که کس به آرزوی دل نیافت عمر دوباره
چو طفل دیده رسن باز شد به حلقه زلفش
برون شدند ز هر گوشه مردمان به نظاره
نساخت با من بی طالع آن ستاره دولت
ستاره سوخته ام زآن به من نساخت ستاره
شب فراق تو از اشک پرترست دو چشمم
شبی که مه نبود چشم پر بود ز ستاره
ببین علامت یکرنگی و درستی پیمان
نظر مکن به رخ زرد ما و جامه پاره
چگونه هجر توام جان به لب رساند ندانم
چنین که بحر غمت را بدید نیست کناره
چه آیتی تو ز رحمت که تا ز ما شده ای گم
نیافتیم نشانت به ختم های سه پاره
خوش آن زمان که من و تو چو شاه و بنده به راهی
روان شویم روان من پیاده و تو سواره
هماره ورد زبان کمال این بود و بس
که باد ورد زبانش حدیث دوست هماره
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş