شمارهٔ ۱۰۰۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
لبش در شکر خنده جان می برد
شکیب از من ناتوان می برد
پیاله به کف چون روان می شود
دل عاشقان را روان می برد
کمر بسته در دل درون می رود
پس آنگاه جان از میان می برد
چه شکل است این وه که پیش حریف
همی بگذرد دست و جان می برد
گرم پرسد از بردن دل کسی
اشارت کنم کان جوان می برد
سر زلف کاید همی بر لبش
نمک سوی هندوستان می برد
نگارا جگر پخته کردم که چشم
خیال ترا میهمان می برد
شبی میهمان شو ببین کارزوت
صبوری ز خسرو چسان می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş