شمارهٔ ۱۲۴۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
شبی آسایشم نبود عجب بیداریی دارم
شفا از چشم تو خواهم عجب بیماریی دارم
همه شب می گزم انگشت حسرت را به دندان من
همین است ار ز شاخ عمر بر خورداریی دارم
الا ای ساقی فارغ دلان می هم بدیشان ده
که من با روزگار خویشتن خونخواریی دارم
برو ای بخت خواب آلود از پهلوی بیداران
که تو شب کوریی داری و من شب کاریی دارم
جگر بریان و ناله مطرب و می گریه تلخم
بیا مهمان من جانا که شب بیداریی دارم
به یاد رویت از یاد تو خالی نیستم یک دم
ز تشویش غمت گر چه فرامش کاریی دارم
چو خاک در شدم در زیر پای خود عزیزم کن
بدان عزت که پیش آستانت خواریی دارم
مرا گویی که دور از چون منی چون زنده می مانی
خیالت را بقا بادا که از وی یاریی دارم
به چشمت می کند خسرو حق آن گر نمی دانی
دروغی هم نمی گویی که مردم ساریی دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş