شمارهٔ ۱۲۴۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می دارم
وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش می دارم
خیال زلف او را رنجه می سازم بیا ای جان
که بیرون آید آنگه چشم بر جولانش می دارم
رخ او بینم و با خویشتن گویم نمی بینم
عجایب غیرتی کز خویشتن پنهانش می دارم
اگر میرم فسوسی نیست بر جانم جز این حسرت
که جان بویش گرفت از بس که اندر جانش می دارم
هنوز از غارت سیمین برآن آخر نمی گردد
دل خسرو که چندین سال شد ویرانش می دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş