شمارهٔ ۱۳۱۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم
دامان عصمت بردرم وز پرده بیرون اوفتم
غمهای خود گویم که آن همدرد را باور شود
گر من به محشر ناگهان پهلوی مجنون اوفتم
سیاره دولت مرا گر پایه بر گردون برد
بهر زمین بوس درت از اوج گردون اوفتم
چون قرعه گردم هر شبی پهلو به پهلو تا مگر
وقتی به زیر پای تو زین فال میمون اوفتم
این گریه گویی روغن است از بهر سوزاک دلم
کافزون شود شعله مرا گر خود به جیحون اوفتم
خواب اجل می آیدم لابد همی آید چو من
بر بالش غم سر نهم بر بستر خون اوفتم
در محنت آباد دلم خسرو نمی گنجد غمش
فرهادوار اکنون مگر در کوه و هامون اوفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş