شمارهٔ ۱۳۶۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم
بلبلم این همه افغان ز بهاری دارم
نازنینی ست که بهرش دل و دین می بازم
خوبرویی ست که با او سرو کاری دارم
مست دلدارم اگر می نبود ورنه از آنک
ساقی سر و قدی لاله عذاری دارم
هر که پرسید که تو دل سوی فلانی داری
هیچ منکر نشوم گویمش آری دارم
می روم غاشیه بر دوش غبار آلوده
چه کنم خدمت دیوانه سواری دارم
بامدادانش گرفتم که بیا می نوشیم
گفت بگذار بخسپم که خماری دارم
خسروا خدمت خوبان کنم از دیدهاز آنک
هر چه دارم من بیچاره ز یاری دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş