شمارهٔ ۱۶۲۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
چشم است یارب آنچنان یا خود بلای جان من
جور است از آنسان دلستان یا غارت ایمان من
شوخ و مقامر پیشه ای قتال بی اندیشه ای
خونین چو شیرین تیشه ای صیدت دل قربان من
هر روز آیم سوی تو دل جویم از گیسوی تو
کان دل که دارد خوی تو بوده ست روزی آن من
از غارت خوبان مرا جان رها شد مبتلا
تو شوخ دیگر از کجا پیدا شدی از جان من
ای گنج دلها مستیت در قتل چابکدستیت
درد من آمد مستیت دیوانگی درمان من
هجرم بکشت و شوق هم روزی نگفتی از کرم
چون است در شبهای غم آن عاشق حیران من
با عاشقان تنگدل زینسان منه در جنگ دل
آخر بترس ای سنگدل ز آه دل بریان من
خیز ای صبای مشک بو بر گلرخ من راه جو
حال من مسکین بگو در خدمت جانان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş