شمارهٔ ۱۷۷۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
فریاد کاندر شهر ما خون می کند عیاره ای
شوخی کشی غارتگری مردم کشی خونخواره ای
او می رود جولان زنان بر پشت زین وز هر طرف
نظارگی در روی او حیران و خوش نظاره ای
من چون توانم دیدنش آخر به چشم مردمان
کز چشم خود در غیرتم بر آنچنان رخساره ای
دارد لب شیرین او کاری ز دندان کسی
کان هست جان پاره ام یا هست از جان پاره ای
امشب خیال از صبر من می کرد پرسش گونه ای
گفتم چه پرسی حال او سرگشته آواره ای
از چیست ای شاخ جوان بر ما فروناید سرت
آخر چه کم گردد ز تو گر برخورد بیچاره ای
در دیده خسرو نگر ز اشک و خیال روی تو
ماهیت در هر گوشه ای بر هر مژه سیاره ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş