شمارهٔ ۱۸۲۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی
مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی
هم جان و تن مأوای تو هم دیده و دل جای تو
ای از تو ویران خانه ها هر جا که منزل می کنی
بیرون میا در آفتاب آزرده می گردد تنت
یا روی خود با روی او نسخه مقابل می کنی
دلها بری و خون کنی ای ظالم آخر رحمتی
آن دل که خواهی کرد خون بهر چه حاصل می کنی
با خار و خس خاک رهش کردم به دیده گفت چون
می نایم از ننگ اندرون خانه چه کهگل می کنی
بر من چه غمزه می زنی کآمد به لب جانم ز غم
این جان یک دم مانده را بهر چه بسمل می کنی
ای پندگو گر شد فزون از خوردن خون جگر
چون من نخواهم زیستن دانم چه بر دل می کنی
خاک ره خود می کنی آلوده از خون کسان
چون حق چشم ماست این بهر چه بسمل می کنی
خسرو که در چاه زنخ اندازی و برناریش
جادوست پس او را نگر در چاه بابل می کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş