شمارهٔ ۱۸۸۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
تا تو روی چو ماه بنمایی
نتوان دید روی بینایی
نیم بالای تو نباشد سرو
که تو سرو تمام بالایی
به تماشا قدم چه رنجه کنی
تو که سر تا قدم تماشایی
گویی از حسرت نبات لبت
شیشه گر گشت چرخ مینایی
روی بنمای تا درو داریم
کز رخ آیینه مصفایی
پیشتر زانکه برد دانی رنگ
نتوانی که روی بنمایی
پیش زلفت فتاده ام شبها
دیو می گیردم ز تنهایی
بسته زلف را بگو یاری
کای فلان در کدام سودایی
بی تو چون زلف تو پس آمده ام
چه شود گر به رفق پیش آیی
بوسه ای چند بنده خسرو را
بر لب خود برات فرمایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş