شمارهٔ ۴۳۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خوشم کردی به دشنامی توقع بیش می باشد
به حق آن که در ذکرت زبانم ریش می باشد
به بازی گویی ام گه گه که سویم باز کن چشمی
کسی را این بگو کش دیده وقتی پیش می باشد
ندانم تا چه سان بیرون روی از جان مشتاقان
که هر چت پیش می بینم تمنا بیش می باشد
گه از لب شربتی ندهی به کشتن همی نمی ارزم
چرا در کارهات آخر چنین فرویش می باشد
مرا گویند بر جا دار دل تا کی پریشانی
کجا این دل که من دارم به جای خویش می باشد
برو ای جان ناخشنود کاین ها نیست جا اکنون
که بدخو پادشاهی در دل درویش می باشد
برهمن را بت اندر خانه باشد من بتر زویم
که بت پوشیده در جان من بدکیش می باشد
کجا آن بخت دارد کآرزویش در کنار آید
گدایی کو شبی تا روز کج اندیش می باشد
ز غیرت سوختم ای جان مزن بر دیگران غمزه
که خسرو را همیشه در جگر این ریش می باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş