شمارهٔ ۶۶۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند
هرکجا جادوگری آنجا تعلم می کند
مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت
خاک پایت در دل دریا تیمم می کند
کوه جورت را نیارد طاقت و من می کشم
زانکه مردم می کشند جوری که مردم می کند
کاشکی صد چشم بودی از پی گریه مرا
چون لبت در گریه زارم تبسم می کند
هیچ فریاد دلم خواهی رسیدن ای صنم
در سر زلف تو چون مجنون تظلم می کند
عشق با تقوی نسازد بعد ازین ما و شراب
ای خوش آن کف کآشنایی با لب خم می کند
بنده خسرو عاشقی را دست و پایی می زند
لیک چون روی تو بیند دست و پا گم می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş