شمارهٔ ۷۳۳
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
گرچه در کشتن عشاق زبون می آید
باری آن شکل ببینید که چون می آید
ای صبا خاک رهش آر و بینداز به چشم
که بلاها همه زین رخنه درون می آید
گر کنم گریه دل ماندگی از تست ای دوست
کین شکایت همه از بخت نگون می آید
دل صیاد کجا سوزد اگر ناله کند
مرغ بیچاره که در دام زبون می آید
آمدی باز و به نظاره برون آمد دل
لحظه ای باش که جان نیز برون می آید
خوشم از گریه خود گرچه همه خون دل است
زان که بوی تو ز هر قطره خون می آید
تا شبم چون گذرد آه که بازم در دل
یاد آن سلسله غالیه گون می آید
حذر از گوشه چشمش که ز شوخی خود را
مست می سازد و با سحر و فسون می آید
خسروا چون سخن اول نشنیدی ناچار
بکش از دوست بلایی که کنون می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş