شمارهٔ ۸۲۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد
دلها که او فشاند در خانه می نگنجد
دلها چنان که دانی خون کن که من خموشم
در کار آشنایان بیگانه می نگنجد
گر می کشیم خودکش بر غمزه بار مفگن
در بخشش کریمان پروانه می نگنجد
مقصود دل ز خوبان معنی بود نه صورت
در دل شراب گنجد پیمانه می نگنجد
افسرده وصل جوید در دل نه داغ هجران
بر می مگس نشیند پروانه می نگنجد
در جمع بت پرستان سرباز عشق باید
کاندر صف عروسان مردانه می نگنجد
زین نازکان رعنا خسرو گریز زیرا
در کوی شیشه کاران دیوانه می نگنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş