شمارهٔ ۹۹۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
با رخت شب چراغ نتوان کرد
بی رخت سینه داغ نتوان کرد
پیش تو آفتاب نتوان جست
روز روشن چراغ نتوان کرد
از دو زلفت کمان شده ست تنم
خود کمان از دو زاغ نتوان کرد
باز کن لب که از چنان تنگی
میل سوی فراغ نتوان کرد
گر ز باغ رخت بری بخورم
نظری هم به باغ نتوان کرد
خشم در سر کنی به هر سخنی
با تو زین بیش لاغ نتوان کرد
بویخسروهمی کشی به دماغ
بیش ازاین هم دماغ نتوان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş