شمارهٔ ۱۰۱
ک کوهی
0
Altın Yaprak
ترک عشق رخ زیبا پسران نتوان کرد
جز حدیث لب شکر دهنان نتوان کرد
نقد این عمر گرانمایه که جان جوهر اوست
غیر صرف قدم سیم بران نتوان کرد
تا چو مویی نشود در غم آن موی میان
چون گهر دست در آن موی میان نتوان کرد
عاشق است آن بت عیار به صدق از همه رو
دیگران را به رخ خود نگران نتوان کرد
کوهیا لعل بتان خون جگر می نوشد
این سخن در نظر بی جگران نتوان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş