شمارهٔ ۱۰
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
جلوه ای از قامتش تا دل تمنا می کند
تا قیامت آرزو خون در دل ما می کند
غمزه اش مستان رقم بر غارت جان می کشد
خنده اش خون در دل خضر و مسیحا می کند
زردی رخسار ما از راز دل پوشیده نیست
جمله را اظهار و ما را صبر رسوا می کند
غافل از تنهانشین بزم غم شاها مباش
عیش عالم را به کام خویش تنها می کند
بی نشانی را که نتوان داد از جایش نشان
هر که در خود گم شود البته پیدا می کند
جز دلت جام و جمی در انفس و آفاق نیست
دیده هم از دولت این دل تماشا می کند
قفل وسواس خرد را با جنون باید شکست
کی کلید این قفل درهم رفته را وا می کند
چرخ مینارنگ از اسباب موروثی پر است
خوشدل آن رندی که حرف جام مینا می کند
باده بر دیوانه در هر مذهبی باشد حلال
واعظ ما غیبت مجذوب بیجا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş