شمارهٔ ۱۱۸
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
با خدا گر واگذاری کار خویش
بد نبینی هرگز از کردار خویش
بندگی کن تا دهندت زندگی
کار او کن تا کند او کار خویش
بار نیکان شو که در بازار عدل
حشر هر کس می شود با یار خویش
بی بهار خلق نتوان ساختن
خارزار خشم را گلزار خویش
دانه اشکی بیفشان بر زمین
تا کند باران رحمت کار خویش
راحتت شد خلق اما در بهشت
بهر آن راحت مکن آزار خویش
می شود معلوم در پای حساب
تا چه دارد هر کسی در بار خویش
چشم من ترک نماز شب مکن
پا مزن بر دولت بیدار خویش
یاد رفتن ها دوایی حرص هاست
این دوا جو از دل بیمار خویش
توبه چون مجذوب از مستی مکن
توبه کن از ترک استغفار خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş