شمارهٔ ۱۳۸
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
بایدم شد در آستان تو خاک
تا نهم پای بر سر افلاک
شکر الله در آستانه دوست
خاکم و از فلک ندارم باک
در پناه توام ز غیر چه بیم
با سلیمانیم ز دیو چه باک
آفتابم ز فیض یک رنگی
صبح گاهم به دولت دل پاک
حبذا من وفا و عاد الیک
مرحبا من اتی و صار فداک
پادشاهی دگر چه می باشد
مستم و رند و عاشق و بی باک
خرم آن دل که فیض احسانش
مست و هش یار می رسد چون تاک
هنری نیست بهتر از احسان
مرضی نیست بدتر از امساک
آن که نشناخت می فروشان را
بهره هرگز نبرد از املاک
دو دل این جا به هر دو سر قلب است
از منافق به است منکر پاک
حق و باطل چه رو بر او کردند
خجلت از هر دو می کشد شکاک
هم چو مجذوب تا شوی خوشنود
بگذر از آب و باد و آتش و خاک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş