شمارهٔ ۱۴
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
شب در نظرم بود که آن ماه برآمد
خورشید مرادم به سحرگاه برآمد
از شب نفسی بود که آن خسرو خوبان
چون ماه برافروخته ناگاه برآمد
خندان و برافروخته و مست و خرامان
آراسته تر از علم شاه برآمد
هم رنگ زمرد قدحی داد به دستم
کز دیدن آن دیده بدخواه برآمد
گفتا مکن از طالع درویش تعجب
خیری ست که از دست شهنشاه برآمد
با خار جفا برد به سر بلبل بی دل
تا وصل گلش خرم و دل خواه برآمد
آهی به مراد دل پردرد کشیدم
کام دو جهانم به همان آه برآمد
چشم از همه پوشیدم و نومید نگشتم
این کار نه با همت کوتاه برآمد
از نیت خیر همه کس فال گرفتم
تا کام من از همت افواه برآمد
دیدار دل گم شده ام گشت میسر
آن یوسف غایب شده از چاه برآمد
افتادگی و مسند دل دست به دست است
تا قرعه به نام دل آگاه برآمد
بر لوح دو عالم رقم وصل کشیدند
عشق است که بر مسند از این راه برآمد
دل داشت به خون خوردن شب های درازم
ماهی که به یک آه سحرگاه برآمد
مجذوب نجات دو جهان نیت خیر است
این است که از عهده بدخواه برآمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş