شمارهٔ ۱۴۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
بنوش باده عشرت به دولت و اقبال
شکفته باش شب و روز و هفته و مه و سال
بیار باده که ایام غم به خیر گذشت
شکفته باش که عارض نمود صبح وصال
بیا که رفت قرار دلم ز بس که تپید
بیا که جان به لب آمد ز شوق استقبال
چنان که چشم من از دیدن تو شد روشن
همیشه روی تو باشد شکفته و خوش حال
به گوش نوگل خود بلبلی چه خوش می گفت
که بی جفای خزان کس نگشت فارغ بال
همیشه دیده مجنون به ماه می نگرد
به یاد عارض لیلی چرا نگیرد فال
سرت ز عشق چو خواهی به اوج ماه رسد
تو هم به شوق دل آرای خود به گاه و به سال
مکن ملامت ما ناصح از گرفتاری
ندیده مرغ دلت دام زلف و دانه خال
به روز حیله و دستان وفا ز دهر مجوی
که کشته بر سر هم صد هزار رستم زال
همیشه فال نکو زن برای خود مجذوب
ز فال نیک کس البته می شود خوش حال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş