شمارهٔ ۱۴۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
ساقی بده آن ساغر خورشید شمایل
تا ظلمت عقلم به تمامی رود از دل
دستی که تواند دو سه جام از پی هم داد
در گردن مطلوب کند دست حمایل
سررشته دولت به کف عقل نداند
یعنی که به نادانی خود باش تو قایل
اقرار به نادانی خود کن که همین است
سررشته فهمیدن مجموع رسایل
اندیشه کج را به دم آتش می ده
تا عقل نسوزد نشود وسوسه زایل
با معجزه اندیشه کج محض عناد است
این نکته تو را بس بود از کل دلایل
خون خور که کند در سفر عشق دلیرت
گر شیر نه ای مگذر از این بیشه هایل
تا می نکشی عقل تو دیوانه نگردد
تا مست نگردی نشود حل مسایل
گفتند به آواز بلند آدم و خاتم
کز روز ازل عفو تو ما را شده شامل
مجذوب طلب کن همه گر خاتم شاهی ست
چون دوست کریم است همین باش تو سایل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş