شمارهٔ ۱۵۷
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
کی رو دهد که با تو شبی گفت وگو کنم
چون ماه لاف حسن زند رو به رو کنم
تا چند در خیال تو ای پادشاه حسن
با ماه هر زمان ز دری گفت وگو کنم
دستی بلند ساز و به خونم خضاب کن
تا خون رشک در دل هر آرزو کنم
با آب روی مهر تو باکم ز حشر نیست
صد التماس هم به همان آب رو کنم
زاهد بتی که برد دلم چشم مست داشت
باید روم به میکده ها جست وجو کنم
خواری مکش به میکده با من سری بکش
چون گل به یک پیاله تو را سرخ رو کنم
از می چرا همیشه نباشم شکفته رو
خود را به زهر غصه چرا تندخو کنم
دیدار خوب در همه کاری مبارکت
ساقی بیا به روی تو می در سبو کنم
هرگز بدم به پیش نیامد در این سفر
توفیق اگر دهند که خود را نکو کنم
مجذوب روز عید سراپایم آرزوست
تا خویش را فدای سراپای او کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş