شمارهٔ ۱۷
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
هر که را روزی لطف تو رعایت نکند
گر دو عالم بدهندش که کفایت نکند
به چه دل دم ز هواداری خورشید زند
ذره ای را که پناه تو حمایت نکند
خضر با ذره چه سازد اگرش جذبه نور
تا به سرچشمه خورشید هدایت نکند
خون دل ریختن از شیشه نشان هوس است
رنگ هم باید از این شیشه سرایت نکند
سخن عشق نگویی به کسی نتوان گفت
می توان گفت به شرطی که روایت نکند
عشق را کار نه با مقنعه و دستار است
مرد آن است که از درد شکایت نکند
خاک بهتر بود از تاج شهنشاهی را
که گدایی ز در شاه ولایت نکند
آن چه هستی بنما گر همه واعظ باشی
کودنی گوش به حرف تو نهایت نکند
چه کنم گفته آن هرزه درا واعظ را
کز می و ساقی و میخانه شکایت نکند
واعظ از گفته مجذوب دل آزرده مباش
که خردمند ز دیوانه شکایت نکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş