شمارهٔ ۲۲۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
هاتفم داد مژده ای از نو
که بکش جام و ناامید مشو
می بکش که می رود بر بام
تخت جمشید و تاج کی خسرو
رهنمایی به رهرویی می گفت
خاطر از توشه جمع ساز و برو
آن چنان رو که درنمایی خشک
چون بگویند کشته را که بدرو
گر سراسر جهان رفیق شوند
بی توکل به هیچ راه مرو
آن که دادت مونت گندم
کی ستاند به جای گندم جو
تا نخیزی ز خاک ذره صفت
کی کند ذره پروری پرتو
تا دهندت نجات چون مجذوب
راستی پیشه ساز و راست برو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş