شمارهٔ ۲۳۸
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
گرت هواست که در دیده ای جهان بنمایی
چنان که هستی باید که آنچنان بنمایی
به گرد سجده زراندود ساز لوح جبین را
گرت هواست به خورشید و ماشان بنمایی
در آستانه میخانه باب نیست تکبر
فتاده باش که راهی به ره روان بنمایی
حصار میکده در بر رخ بلا نگشاید
چه لازم است که خود را به آسمان بنمایی
بیا به گلشن میخانه در هوای زمستان
گلی بچین که توانی به ارغوان بنمایی
شراب و عشق جوان می کنند پیر کهن را
چه خوش بود که به پیرانه سر جوان بنمایی
جمال خوبی نیکان همیشه در نظر آید
به نام نیک توانی که جاودان بنمایی
به چشم تنگ جهان گر چه مشت خاک ضعیفی
ز دست خویش توانی که بحر و کان بنمایی
دل فسرده نگیرند مهوشان ز تو مجذوب
دلی بجو که توانی به دلبران بنمایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş