شمارهٔ ۲۴
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
با تبسم تا لبش تمهید احسان می کند
غمزه شوخش به ایمایی پشیمان می کند
تا گره وا می کند از کار بلبل غنچه ای
انتظارش کار زهرآلود پیکان می کند
حسن هر چند پیدا می کند عاشق ز خاک
غمزه اش تا دیده ای با خاک یکسان می کند
شکوه را با کیمیای صبر باید شکر ساخت
دلبر ما درد خود را نام درمان می کند
تشنگان عشق را یک سینه وار آتش بس است
آتش طور است کار آب حیوان می کند
در خرابات مغان طفلی به یک پیمانه می
زاهد صد ساله را از نو مسلمان می کند
هر که را سودای جانان آتشی در جان فکند
هم چو شمعش سوز دل از گریه خندان می کند
خاطره آسوده خواهی از تعلق دور باش
فکر جمعیت حواست را پریشان می کند
مسکن دیوانه را از چار سو دیوار نیست
سیر عالم متصل در چار ایوان می کند
سرنوشت حاتم و نوشیروان افسانه نیست
با سخاوت کفر فردا کار ایمان می کند
هر که کار سهل بر بی چاره ای مشکل نساخت
کار او را هم خدا البته آسان می کند
سلطنت هم سد راه همت مجذوب نیست
تا گدایی از در شاه خراسان می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş