شمارهٔ ۲۸
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
تا جمالت شمع این کاشانه شد
آفتاب از جان و دل پروانه شد
تا صلا زد چشم مستت بر صلاح
صحن مسجد صفه میخانه شد
حسن در هر جا که شمعی برفروخت
عشق چرخی هم زد و پروانه شد
دل مگو عشق مجازی باخت باخت
روزگاری کعبه هم بت خانه شد
منع مستان زاهدان بی جا کنند
قسمت از روز ازل پیمانه شد
می بده تا فاش گویم با حکیم
هر که عاشق شد چرا دیوانه شد
در رهش اندیشه پر بیچاره بود
عشق ناچار از خرد بیگانه شد
خانه دل شد غمت را دل نشین
ماند چندانی که صاحب خانه شد
شعله آن دل شود شمع مراد
کز هوای سوختن پروانه شد
سرگذشت دهر باشد این دو حرف
روز شب گردید و شب افسانه شد
گر بهار از عارضت گل ها نچید
باز مجذوب از چه رو دیوانه شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş