شمارهٔ ۴۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
مژده ای دل که بهار آمد و گل پیدا شد
بر جنون زن که دگر منزل ما صحرا شد
می بدست آر و به گل گشت چمن مست خرام
هر که در فصل چنین مست نشد رسوا شد
واعظ افسانه مخوان روی بهار است و شراب
خبرت نیست مگر کز سر ما سرما شد
قامت سرو و رخ ماه نبرد از راهم
آفت هوش من آن سرو قمرسیما شد
دل ز کف باخته چون رنگ نبازد چه کند
عاشق آن روز که دل داد ز کف رسوا شد
تا ز اکسیر قناعت نظرم یافت جلا
گریه ام عقد گهر گشت و دلم دریا شد
در صفاهان گره از کار دلم عشق گشود
پیش دروازه دولت به رخم در وا شد
اختیار طرف جبر جنون کرد و گذشت
عقل پیچیده در این مسیله و غوغا شد
عشق باید که سخن دلکش و مشهور شود
مصدر صورت چین نقش پر عنقا شد
گر تنگ حوصله ای سر تو را فاش نمود
مگذر از سر انصاف گناه از ما شد
چه بگویم به تو مجذوب بهار است بهار
آن به دست آر کز او کار جهان بالا شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş