شمارهٔ ۴۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
غم زلفت پریشان در دل دیوانه می گردد
تهیدستی بیاد گنج در ویرانه می گردد
نظر بر خط سبزت هر که را افتاد می گوید
به گرد آتش این هندو چه بی باکانه می گردد
نوشته خط سبزی ساقی ما بر لب ساغر
که هر کس بو کند این غنچه را دیوانه می گردد
هوای ساغر زرین به گوش ذره می گوید
کز این ساغر سر چرخش به یک پیمانه می گردد
شتاب ابر صحراگرد را دیدم یقینم شد
که اشک رهنوردان گوهر یکدانه می گردد
به روی کشته خود می نشیند هرکسی آخر
ریا مسجد اگر سازد همان بت خانه می گردد
مکن چون واعظان ضایع به هر افسانه عمرت را
که احوال تو هم تا دیده ای افسانه می گردد
سخن سنجیده گو تا دوست را دشمن نگردانی
ز حرف بی تأمل آشنا بیگانه می گردد
مگو مجذوب بر گرد می و میخانه می گردد
بگو پروانه ای در بزم دل مستانه می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş