شمارهٔ ۶۷
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
باز راهم به در خانه خمار افتاد
گذرم باز به آن مخزن اسرار افتاد
جام می در نظرم چون گل شاداب نمود
نگهم باز به آن گلشن بی خار افتاد
شکر و صد شکر که در حلقه مستان جنون
شور دیوانگیم باز به پرگار افتاد
گرمی مغبچه نازم که به افسون لبش
آب آتش شد و برجان خریدار افتاد
روشن آن آتش گلگون که غم دل را سوخت
خنک آن آب گوارا که به بیمار افتاد
باده نوشان خرابات مگو کم کارند
فرصت عیش به دست همه بسیار افتاد
چون تو ای شیخ بسی منکر می را دیدیم
سبحه بگسست و ردا گم شد و دستار افتاد
به تکبر مگذر از در میخانه عشق
که به این در همه را در همه جا کار افتاد
همه را در رهش افتادگیی در کار است
هر که هموار نیفتاد به آزار افتاد
برهمن را مگر از زلف بتان نیست خبر
که به کارش گره از حلقه زنار افتاد
از در میکده مجذوب به جایی نروی
بارها بر در این خانه مرا کار افتاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş