شمارهٔ ۷۸
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
بشنو از من سخنی کز غمت آزاد کند
به یقین شاد شود هر که دلی شاد کند
بهتر از طاعت صد ساله درویشانست
نیم ساعت که شهنشاه در او داد کند
ذوق سربازی شیرین چو فتد بر سر عشق
قصد فرهاد همان تیشه فرهاد کند
کی شود صوفی جاهل خجل از وجد سماع
بی حیا را هنر آن است که فریاد کند
باده نوشان به امید کرمی خوشحالند
خرم آن دل که به هر حال تو را یاد کند
غرض دوست همین است که آخر همه را
به کرم بنده خود سازد و آزاد کند
دل به او ده که تو را جای دهد در همه دل
صید او شو که دلت بخشد و صیاد کند
از دعای همه آن طفل شود برخوردار
که دعای پدر و مادر و استاد کند
چون کند حشر مرا آن چمن آرا که ز هیچ
خاک را سرو گل و لاله و شمشاد کند
یا علی گویم و ایمن شوم از قهر کسی
که به یک مژده رحمت همه را شاد کند
بخت بیدار تو مجذوب همان همت توست
تا چه ها همت این بخت خداداد کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş