شمارهٔ ۸۰
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
هیچ دل معشوق ما را رام نتوانست کرد
هیچ جا آن طفل شوخ آرام نتوانست کرد
سرو لاف دل بری پر داشت اما در چمن
هم رهی با سرو من یک گام نتوانست کرد
هر کسی را در جهان توفیق کاری داده اند
کار فیض صبح دم را شام نتوانست کرد
عشق باید تا دهد جان و ببوسد لعل یار
بوالهوس این باده را در جام نتوانست کرد
در جهان فرهاد نام بی هنر بسیار هست
کار شیرین را کسی با نام نتوانست کرد
عشق را داد خدایی دان که فکر هر گدا
پادشاهی با خیال خام نتوانست کرد
آسمان هم حلقه تنگی بود از دام عشق
هیچ دانا سر برون زاین دام نتوانست کرد
حیرت دیوانه فکر شنبه و آدینه نیست
از تماشا قسمت ایام نتوانست کرد
آن که از کم فرصتی های اجل آگاه شد
توبه دیگر از می گل فام نتوانست کرد
بر آن تندی که در جان داشت در رفتن نمود
هم رهی با عمر ما یک گام نتوانست کرد
جام جم هم زور دولت داشت هم تدبیر عقل
وقت رفتن چاره جم جام نتوانست کرد
صاف گشتن از ریا مجذوب آسان نیست نیست
این هنر جز رند دردآشام نتوانست کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş