شمارهٔ ۸۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
عمری اگر چه از من بی دل رمید یار
شکر خدا که بر سرم آخر رسید یار
انگشت می گزی تو ز انگشت و قفل ماه
در ها گشوده بهر تو با این کلید یار
کفر است ناامد شدن از عطای دوست
این نکته را به گوش دو عالم کشید یار
نومید چون شوم که تواند به نیم لطف
در هردو نشیه ساخت مرا رو سفید یار
دانسته شد که مطلبش آزاد کردن است
ما را به عیب بی هنری تا خرید یار
درخواست از برای گنه کار می شود
این جامه را به قامت مستان برید یار
شادی نکرد تا همه را شادمان نساخت
چون اضطراب از همه رفت آرمید یار
مالک زبانه کش شد و رضوان شکفته رو
تا گشت ره نمای شقی و سعید یار
دست دهنده را به جهنم نمی برند
ساقی بیا که داده به ما این نوید یار
اندیشه نیست یک سر سوزن ز تیر خصم
آن سینه را که گشته کلام مجید یار
خیر است عاقبت شب معراج شاهد است
با گوش خود ز دوست چه ها تا شنید یار
ای دل شکفته باش که کارم به کام توست
مجذوب مژده باد که اینک رسید یار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş