شمارهٔ ۹۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
در سرم نیست به جز سر تو سودای دگر
در دلم نیست به غیر از تو تولای دگر
به ولای تو که سرمایه هر معرفت است
جز تولای توام نیست تولای دگر
جز وصال تو که نایافتنش کفر دل است
کافرم در دل اگر هست تمنای دگر
نیست روزی که در این میکده از باده عشق
بر زبان ها نفتد قصه رسوای دگر
خرم آن بادیه پیما که دل تنگش را
برده سودای تو هر لحظه به صحرای دگر
خوش دل آن بی دل شوریده که طفلان دیار
هر زمان از پیش افتند به غوغای دگر
کار امروز تو هر روز به فردا افتاد
تا چه پیش آوردت این دو سه فردای دگر
گر توانی به سر خواهش خود پای نهاد
راست بر منزل مقصود نهی پای دگر
رو گدای در دل شو که به اقبال بلند
هر دمت مژده فتحی رسد از جای دگر
گر چه بی فایده باشد غم دنیا مجذوب
این غم هیپ تو هم بر سر غم های دگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş