شمارهٔ ۹۴
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
رفت اگر مجنون از این صحرا به هامون دگر
عشق لیلی را بود هر ذره مجنون دگر
هر نفس مجنون دیگر از بیابان جنون
می رود با حسرت لیلی به هامون دگر
تا نیفتد غمزه شوخش ز مشق التفات
در دلم هر دم به تقریبی کند خون دگر
لطف بی پایان خود را در لباس خشم و ناز
می کند خاطرنشان هر دم به مضمون دگر
از شکنج دام تا فکر رهایی می کنم
می کند از نو گرفتارم به افسون دگر
دل پر از امید و خاطر جمع با هم سینه صاف
غیر از این در بزم مستان نیست قانون دگر
حیرت از کم گشتن قارون و گنج او مکن
می رود هر روزش از دنبال قارون دگر
تا توانی روز خون ها در دل دشمن کنی
بر سپاه خواب زن هر دم شبی خون دگر
می بکش مجذوب و فرصت دان که در هر پنج روز
روزگار دیگر است و دور مجنون دگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş